گل من، پرنده ای باش و به باغِ باد بگذر
مه من، شکوفه ای باش و به دشتِ آب بنشین
گلِ باغِ آشنایی، گلِ من، کجا شکفتی
که نه سرو می شناسد
نه چمن سراغ دارد؟
نه کبوتری که پیغامِ تو آورد به بامی
نه به دست باد مستی گل آتشین جامی
نه بنفشه ای
نه جویی.
نه نسیمِ گفت و گویی
نه کبوترانِ پیغام
نه باغ های روشن!
گل من، میان گلهای کدام دشت خفتی
به کدام راه خواندی
به کدام راه رفتی؟
گل من،
تو راز ما را به کدام دیو گفتی؟
که بریده ریشه ی مهر، شکسته شیشه ی دل؟
منم این گیاه تنها،
به گلی امید بسته
همه شاخه ها شکسته
به امید ها نشستیم و به یاد ها شکفتیم
و در آن سیاه منزل،
به هزار وعده ماندیم
و به یک فریب خفتیم...

بی تو خاکسترم
بی تو، ای دوست!
بی تو، تنها و خاموش
مهری افسرده را بسترم
بی تو در آسمان، اخترانند
دیدگان شررخیز دیوان
بی تو نیلوفران آذرانند
بی تو خاکسترم
بی تو، ای دوست!
بی تو این چشمه سار شب آرام
چشم گرینده ی آهوان است
بی تو، این دشتِ سرشار
دوزخ جاودان است
بی تو مهتابِ تنهای دشتم
بی تو خورشیدِ سرد غروبم
بی تو بی نام و بی سرگذشتم
بی تو خاکسترم
بی تو، ای دوست!
بی تو این خانه تاریک و تنهاست
بی تو، ای دوست
خفته بر لب، سخن هاست!
بی تو خاکسترم
بی تو،
ای دوست!

کسی به سوگ نشست
و در مصیبت آن روز های خوب گریست
کسی نمی داند
که پشت پنجره آواز کیست می آید
که کیست می خواند
کسی به سوگ نشست
که سوگوار جوانی ست
سوگوار امید
و سوگوار گذشتن
و بر نگشتن هاست
کسی نمی داند
که پشت پنجره رودی ست در سیاهی شب
چرا نسیم
چرا آن نسیم روح نواز
میان برگ درختان نمی وزد امشب؟
همیشه تنهایی
در آستانه ی وحشت
در آستانه ی تب
کسی سراغ مرا از کسی نمی گیرد
که هستی ام تنها
در انعکاس صدایی ز دور می آید
و در سیاهی شبها
رسوب خواهد کرد
هنوز می گذرم نیمه های شب در شهر
مگر که لب بگشاید به خنده پنجره ای
کجاست دستِ گشاینده؟
خواب سنگین است
مرا به یاد بیاور
مرا ز یاد مبر
که انعکاس صدایم درون شب جاریست
کسی نمی داند
که در سیاهی شب دشنه ایست
در پشتم
که در سیاهی شب
خنجری ست در کتفم
مرا ندیدی
_دیگر مرا نخواهی دید
که پشت پنجره سرشار از سیاهی شب
که پشت پنجره آواز دیگری جاری ست
میانِ خلوتِ خاموشیِ شبِ دشمن
بخوان به زمزمه آواز
سکوت را بشکن
چرا فراموشی؟
چگونه خاموشی؟
به گوش خویش مگر بشنویم این آواز
که عاشقان قدیمی دوباره می خوانند
مرا به نام
تو را به نام
که نام
نامِ من و توست
عشق، آواز است
مرا به نام بخوان
_این سکوت را بشکن
چرا؟
_که زمزمه
_از آیه های اعجاز است
دریغ و درد که شرمنده ایم،
شرمنده
که هست فرصت آواز و
نیست خواننده

چه روز هایی خوب
که در من و تو گُل آفتاب می رویید
به شهر شهره ی شعر و شراب می رفتیم
قلندرانه
_گریبان دریده تا دامن
به آستانه ی ((حافظ))
_خراب می رفتیم
و چشم های تو با من همیشه می گفتند:
((رها شو از تن خاکی
(( از این خیال که در خیل خوابها داری
((مرا به خواب مبین
((بیا به خانه ی من
_خوب من_
به بیداری!))
به این فسانه ی شیرین به خواب می رفتیم
و چشم های سیاهت سکوت می آموخت
ز چشم های سیاهت همیشه می خواندم
تو مثل ریگ بیابان دروغ می گویی
درون آن برهوت
این من و تو ((ما)) مبهوت
فریب خورده به سوی سراب می رفتیم...

سلام. اول از همه از همه دوستان عزیز که این مدت بهم سر زدن تشکر می کنم. ببخشید که آپ نبودم چون چند وقتی مسافرت بودم...جای همه تون خالی!
شعری که امروز نوشتم مال حافظ هستش.که به نظر من -مثل همه اشعار حافظ- از لطافت خاصی بر خورداره...امیدوارم لذت ببرید.
یارب این شمع دل افروز ز کاشانه ی کیست
جان ما سوخت ، بپرسید که جانانه ی کیست
حالیا خانه بر انداز دل و دین من است
تا در آغوش که می خسبد و همخانه ی کیست
باده ی لعل لبش کز لب من دور مباد
راح روح که و پیمان ده پیمانه ی کیست
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو
باز پرسید خدا را که به پروانه ی کیست
می دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد
که دل نازک او مایل افسانه ی کیست
یارب آن شاهوش ماهرخ زهره جبین
دُرّ یکتای که و گوهر یکدانه ی کیست
گفتم آه از دل دیوانه ی حافظ بی تو
زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه ی کیست

گفتن نتیجه ساده نیست
حرف بر سر دو و چهار و هشت نیست
حرف زندگی ، حساب زندگیست
یک و یک همیشه دو نمی شود
آه...من که حرف این حساب را سرم نمی شود...
من مرغ آتشم
می سوزم از شراره ی این عشق سرکشم
چون سوخت پیکرم،
چون شعله های سرکش جانم فرو نشست،
آنگاه باز از دل خاکستر،
بار دگر تولد من
آغاز می شود
و من دوباره زندگیم را،
آغاز می کنم
پر باز می کنم
پرواز می کنم...
میان جان دو انسان، چنین به هم نزدیک
چقدر فاصله؟آخر چقدر فاصله؟ آه...
چقدر ماندن در هاله ی تبسم و شرم؟
چقدر بودن در پرده ی سکون و نگاه؟
چقدر دوری از آفتاب آن لبخند؟
چقدر محروم از سایه سار آن گیسو؟
چقدر باید سر کرد بی نوازش او...چقدر؟
چقدر ...چقدر ...چقدر به اصطکاک دل و سنگ گوش دادن ها؟
به حکم مبهم تقدیر سر نهادن ها؟
بشر چقدر به درمان عشق در مانده ست...
مگر چقدر از این عمر بی ثمر مانده ست؟
مگر چه کاری خوشتر ز دوست داشتن است؟
مگر که عشق گناهی برای مرد و زن است؟
چقدر باید بر این گناه تاوان داد؟
چقدر باید خاموش ماند تا جان داد؟
چقدر پرسه زدن در خیال با اندوه؟
چقدر صبر؟چه صبری! به سهمگینی کوه!
چقدر سرخ شدن زیر تازیانه ی شوق؟
چقدر بی تو نشستن در این سکوت و ستوه؟
چقدر بی تو به دنبال خویش گردیدن؟
کویر حوصله را با تو درنوردیدن؟
میان جان دو عاشق چنین به هم نزدیک
چقدر باید مشتاق ماند و ماند صبور؟
چقدر باید نزدیک بود و از هم دور؟
چقدر ؟...چقدر؟...


